تبليغاتX
پرهيب پرندگان نافتح
...ماده سگانی ولگرد در گلویم می لایند
 هفتاد و پنجمین سال در نبود لورکا...
 

« - همسايه هاي كوچك ! ( با آنان چنين گفتم .)
گور من كجا خواهد بود ؟ »
« -در دنباله ي دامنِ من » چنين گفت خورشيد .
« - در گلوگاه من »چنين گفت ماه .

۱۹ آگوست یادآور وحشتناک ترین جنایت تاریخ در حق هنر است.

سالروز تلخ تیرباران "فدریکو گارسیا لورکا" به دست حکومت اسپانیا...

لورکا یکی از سه تن یاری است که هر کدام در نوع خود بی نظیراند.

لورکا در شعر ترانه و نمایشنامه های بی نظیرش همگان را شگفت زده می کند..

"سالوادور دالی" را کمتر کسی نمی شناسد نقاش سورئالیستی که "لاشه ی زمان" اش هر اندیشمندی را به فکر فرو می برد و تصویر زمان را آشکار می کند.زمان که به قول بیهقی دبیر:"مردم خواراست.چرکین و مندرس است .خود نیز از دست خود به تنگ آمده است وعاجز است..."

لوئیس بونوئل نیز سومین تن است:

 کارگردان سورئالیستی که در "شبح آزادی"در اپیزودهای مختلف ما را به "ضد متن" می رساند و در" جذابیت های پنهان بورژوازی "اش تداعی ای از خواب هایمان را به ما نشان می دهد رسوایی انسان در مقابل عنصر بلعیدن...

گویی لورکا از جنایت همیشه ی تاریخ استبداد در حق هنر و به تبع خودش آگاه بود که قبل از مرگش چنین سرود:

چون تصاویر ناب فروریخت

از همهمه ی داوودی ها دریافتم

که مرا کشته اند

چاپخانه ها را گشتند

گورستان وکلیسا را

و به دستان سه اسکلت دستبند زدند

تا دندان های طلایشان را بربایند 

اما مرا نیافتند 

مرا نیافتند؟

نه مرا نیافتند!


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط mehregiah در پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390  |
 بریده هایی از "صید قزل آلا در آمریکا" نوشته ی "ریچارد براتیگان"
  ...شکوفه های سنجد

یارو که روی چارپایه ی کناری نشسته بود،مثل پرنده ای در جزیره ی مجاور،جرعه ی دیگری اسکاچ و سودا رفت بالا.از صدای الکل توی دریای گیلاسش کیف می کرد.گیلاس را گذاشت روی پیشخوان.

به آقای نوریس گفت:"این که مساله ای نیس.بهترین علاجی که من واسه به خاطر آوردن اسم بچه هایی که از زنات داشتی می شناسم اینه که بری و چادر بزنی،یه چن تا قزل آلا صید کنی.صید قزل آلا از بهترین روش های عالم برای به خاطر آوردن اسم بچه هاس."

آقای نوریس گفت:"راست می گی؟"

یارو گفت:"آره."

....

یارو که روی چارپایه ی کناری نشسته بود گفت:"یه مدتی برو چادر بزن و قزل آلا صید کن،اون وقت اسم بچه های به دنیا نیومدت هم یادت میاد."

...

صبح روز بعد،آقای نوریس رفت یک فروشگاه لوازم ورزشی و وسایل مورد نیازش را سفارش داد.یک چادر سه در سه ی ضد آب با یک دیرک آلمینیومی سفارش داد.بعد یک کیسه خواب آرکتیک پر قو سفارش داد با یک تشک بادی و یک بالش بادی تا همراه کیسه خواب ببرد.فکر کرد یک ساعت زنگدار بادی هم سفارش بدهد تا بفهمد چه وقت شب است و صبح که شد بیدار شود.

....

آخرین چیزی هم که سفارش داد قلاب ماهیگیری اش بود،با یک شیشه ی حشره زدا.

روز بعد راهی کوه و کمر شد.

چند ساعتی گذشت که به کوه و کمر رسید،هر شانزده کمپی که جلوشان توقف کرده بود پر از جمعیت بود.یک خرده تعجب کرد.اصلا فکر نمی کرد کوه و کمر این قدر شلوغ باشد.

...

هفته پیش،یک روز صبح دم دمای سحر،زیر درخت سیب بیدار شدم،پارس سگی را می شنیدم و سم ضربه های سریعی که می آمدند سمت من.هزاره ی سلطنت مسیح؟شبیخون روس های گوزن پا؟

چشم هام را باز کردم و دیدم گوزنی صاف دارد می تازد سمت من.گوزن نری بود با شاخ های بلند.یک سگ پلیس هم داشت تعقیبش می کرد.

گگه اوه بگیردش!صدای گرومپ گرومپ گرومپ گرومپ!گرومپ!گرومپ!

گوزن تغییر مسیر نداده بود.همان طور داشت می تاخت سمت من،خیلی وقت بود که مرا دیده بود،یعنی یکی دو ثانیه گذشته بود.

گگه اوه بگیردش!صدای گرومپ گرومپ گرومپ گرومپ!گرومپ!گرومپ!

بفهمی نفهمی از بیخ گوشم رد شد.

دور خانه می چرخید،گرد دست شویی می گشت،و آن سگ هم ول کنش نبود.در دامنه ی تپه محو شدند،توپ دستمال توالت پشت سرشان پهن شده بود،و بین بوته ها و تاک ها پیچ و تاب خورده بود.

بعد گوزن ماده آمد.همان مسیر را پیش گرفت،اما نه با همان سرعت.شاید تمشک ها سرش را سنگین کرده بودند.

داد زدم:"هش بسه دیگه!من که حلوا پخش نمی کنم!"

گوزن ماده،ده متری آن طرف تر،ایستاد و برگشت و رفت سمت درخت اکالیپتوس.

خب،این ماجرا روزها است که ادامه دارد.من درست قبل از رسیدن آن ها از خواب می پرم.از خواب پریدنم به خاطر آن ها به همان نحوی است که خواب و بیدار شدنم وقت سحر یا طلوع آفتاب.یکهو می فهمی که دارند می آیند.

جویبار قزل آلای مستعمل برای فروش

ببینید و حالش را ببرید

رفتم تو و نگاهی به چند تا فانوس چند تا کشتی انداختم که کنار در برای فروش گذاشته بودند.بعد فروشنده ای آمد سمت من و با لحن دلنشینی گفت:"می تونم کمکتون کنم؟"

گفتم:" بله،من کنجکاو اون جویبار قزل آلایی هستم که برای فروش گذاشتین.می تونین اطلاعاتی راجع به اش بدین؟چه جوری می فروشینش؟"

فرشنده گفت:"متری می فروشیمش.می تونیین هر چقدر دلتون خواست یا هر چقدربرامون مونده بخرین.همین صبحی یه آقایی اومد و۱۷۳متر خرید.می خواست برای کادوی تولد به دختر برادرش هدیه بده.

"آبشارا رو البته جداگونه می فروشیم،پول درختا و پرنده ها،گلا،علفا،و سرخسا رو هم سوا می گیریم.ولی با خرید حداقل سه متر می تونین حشره ها رو مجانی ببرین."

...

پرسیدم:"پرنده ها چندن؟"

گفت:"دونه ای سی و پنج سنت.البته بگم که دست دوم ان.هیچ تضمینی نمی تونیم بدیم."

..پرسیدم :"حیوون چی دارین؟"

گفت:"فقط سه تا گوزن مونده."

 ...پرسیدم:"آب جویبار زلاله؟"

فروشنده گفت:"قربان،دلم می خواد اصلا این فکر و نکنین که ما این جا جویبار قزل آلای گل آلود هم می فروشیم.ما همیشه قبل از این که به فکر حمل جویبارا باشیم اول مطمئن می شیم آبشون عین آینه زلال باشه."

...

پرسیدم:"این سوالو حتما همیشه از شما می پرسن،ولی دلم می خواد بدونم وضع ماهیگیری تو این جویبار چطوره؟"

گفت:"خیلی خوب.اکثرشون از اون قهوه ای های آلمانی ان،ولی چن تایی رنگین کمونیش ام می شه پیدا کرد."

پرسیدم:"قیمت قزل آلا ها چقدره؟"

گفت:"قیمت اونارو می کشیم رو قیمت جویبار.البته به شانسه.اصلا نمی شه حساب کرد چقدر می شه ازش قزل آلا صید کرد و قزل آلاهاش چه اندازه ان...

پ ن:ترجمه از:پیام یزدانجو /نشر چشمه

|+| نوشته شده توسط mehregiah در چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390  |
 تناسخ با حیات؟؟!!
 

از من استخوانی باقی مانده است

 

که گاهی زیر چانه ی درختی فرو می کنم

 

تا کمر خم نکند

 

و

دو شیار

 

بر گونه هایم

 

تا اندام زمین را

 

بر آن پاش دهی ...

|+| نوشته شده توسط mehregiah در پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1390  |
 غزلی دلنشین از"سعدی" که حقیقتا همایون شجریان در آلبوم "نقش خیال"جاودانه ترش کرده...

وه که جدا نمی‌شود نقش تو از خیال من

تا چه شود به عاقبت در طلب تو حال من

ناله زیر و زار من زارترست هر زمان

بس که به هجر می‌دهد عشق تو گوشمال من

نور ستارگان ستد روی چو آفتاب تو

دست نمای خلق شد قامت چون هلال من

پرتو نور روی تو هر نفسی به هر کسی

می‌رسد و نمی‌رسد نوبت اتصال من

خاطر تو به خون من رغبت اگر چنین کند

هم به مراد دل رسد خاطر بدسگال من

برگذری و ننگری بازنگر که بگذرد

فقر من و غنای تو جور تو و احتمال من

چرخ شنید ناله‌ام گفت منال سعدیا

کاه تو تیره می‌کند آینه جمال من

|+| نوشته شده توسط mehregiah در جمعه ششم خرداد 1390  |
 شعری از "محسن نامجو"

  ما با توایم و با تو نه ایم اینت بوالعجب

درحلقه ایم با تو و چون حلقه بر دریم

تمامی این شعر که سه واژه اش را بیشتر نسروده ام

 قبل از این  نسروده ام

می خواهد بگوید که هوا برای زندگی کافی نیست و نور نیز لازم

و این می رساند که اگررسانا باشد شعر

آن که می سراید می تواند مرده باشد و می تواند کورکامل

واین می رساند که آن که می رساند عاشق است که کور می تواند باشد مرده.

پس هوا را ازاو بگیر خنده ات را نه!

هوا را از او بگیر گریه ات را نه!

که موی گندیده ی به چشم نآمده ات هم مازاد بر مصرف من است.

من همان هشتاد برگ برجسته ی یک خطم و تو زیبا نفس ناسلامتَ منی!

اصلا تو خورشیدی!ازین شعر تکراری ترممکن است؟!

 اصلا تو شراره ای نه همان خورشیدی

 که پشت ابر نمانده ای و

 نمی مانی و

 نخواهی ماند و

 نمانی خواه...

سی ها سال می گذرد که بتوانم تشدید بر سلامتم بگذارم

 اگر تو بخواهی و تو آی تو!

ناسلامت کرده مرا و

 سلام ات می کنم من...

هوا را از او بگیر،خنده ات را نه!

هوا را،فضا را از من بگیر،غذا را و فضا را و قضا را از من بگیر

حظ ها را از من بگیر،خنده ات را نه!

نور را از من بگیر،شعله ات را نه!

وفا را از من بگیر،گریه ات را نه!

حالا لختم و پختم ازدست ات دیگر، مرده ام فکر کنم

اما خنده ات را نه!

بعید است زنده باشم،مرده ام

سعید است دستی که پاره می کند،گرده ام

سعید است 

امامی ست

سعید امامی ست

من قتل های اخیر زنجیره ای توام!

من هم جیره ای تو که

جیره را و شیره را از من بگیر

باغ پرخنده ات را نه!

کشته اند مرا لبانت و دندانانت و همه ی آن رسته ها بر جانت

که خنده ات را نه!

کشته اندم و جسدم درجایی پنهان است

تویی که می شناسمت

ای آینه بردار!ای سردار آینه !

ای که نظر می کنی بر آینه!

چون نظر کردی برآینه، جسدم بر تو پنهان است

لاله روییده است بر کفنم.

کشته اندم و زیر لاله ی گوشت انداخته اند

لاله ی گوشت،همان هاله ی لاله ی گوشت

که  ابتدآغاز تمام جهان بود...

جهان را از من بگیر

امان را

خزان را

باد وزان را...

ای باد وزنده از جانب برج،پرتابم کن که بیفتد این شاعرتمام این شعرها را سروده

که بیفتد مرد مرده ی زیر لاله بوده...

سی ها سال،چهل ها سال می گذرد

که آن زیرپنهان است این شاعر

هوا را از او بگیر

هوای وزنده

باد وزنده را از من که خودمم هم اوکه شعر تکراری نسرایم...

من کلیشه ام

هشتاد برگ برجسته ی یک خط  دو خط و ده ها خط هم که بسرایم

آزاد نمی شود عشقم...

عشق یعنی مغز بیست هزار تخمه ی آفتابگردان را

میان قوطی کبریت ریختن

عشق یعنی از یکدگر آویختن

وقتی که تمام جهان در راه است و

ول است و

رهاست

رها را از من بگیر

خنده ات را نه!

خطا را از من بگیر

گریه ات را نه!

زود

وفا را

صفا را

نگارا

نه زود...

آرا !

نه ...

زود

آرا...!

زود...

آرا ....!

زو...

تمام این شعر قبل از این که بسرایمش می خواست

همین

را

بگوید...

|+| نوشته شده توسط mehregiah در یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1390  |
 

باد-برفی سخت

 

پیوسته

 

دهانم را شلاق می زد

 

و مرا

 

در خودم می تکاند.

 

دیگر چیزی از گذشته به تن نداشتم

 

این پیراهن اوست

 

با تمام باروری و ناباروری اش

 

این تن اوست

 

این دریاست

 

 که روزگاری تن من بوده است.

 

|+| نوشته شده توسط mehregiah در دوشنبه بیست و هشتم تیر 1389  |
 برای آستانه ی بیست سالگی و طعم خاک
 

و باد در پستان هایم

چون درختان پیر مویه می کرد

انارها می خشکیدند

بی آنکه از زهدان من رنگی گرفته باشند

بر خرابه های نشابور ایستادم

خاک طعم دهان مرا حس کرده بود

پنجه اش

در 

پنجه ام

زردی اش

بر

گونه ام نشست

رو به سمت شرقی ترین بادها

پیکرم را پاشیدم

بی آنکه سرزمینی را بارور کند

***

آیا زمین در برق موهای سیاهم خواهد آرامید؟

و خورشید از برآمدگی پستان هایم بالا خواهد خزید؟

آیا شرق دوباره با سرانگشتانم سماع خواهد کرد؟

آیا...؟

|+| نوشته شده توسط mehregiah در شنبه دوم خرداد 1388  |
 بزرگداشت صادق هدایت

بزرگا! مردا! که صادق بود...

 

 من فقط برای سایه ی خودم می نویسم که جلوی چراغ روی دیوار افتاده

 است،بایدخودم را بهش معرفی کنم.

در انزوا نشسته ام و زخم هایی مثل خوره دارند روحم را می

خورند.اصلا چه تفاوت می کند که آسمان ری  بالای  سرم باشد، بنارس

 یا نیشابور.من در این بیغوله زندگی می کنم تا گنجی را که هدایت پنهان

 کرده بیابم توی بغلی شراب،گوشه ی چارقد لکاته،زیر در خت سرو یا

 توی بساط پیرمرد خنزرپنزری...

امروزبیست و هشتم بهمن است،سالروز تولد بزرگمرد"صادق

 هدایت".کسی که به قول محمود دولت آبادی،همه ی نویسندگان ایران در"

 تاریکخانه"ی او ظاهر شده اند.هدایت-نویسنده ی برجسته

 ی سورئالیست-به همراه "بزرگ علوی"،"مسعودفرزاد"،"مجتبی

 مینوی"و چند تن دیگر از نویسندگان آن زمان،به هم پیوستند ودرباره ی

 هجوم هایی که به ایران شده وصدماتی که به فرهنگ و هنر ایران

 واردگردیده،داستان هایی نوشتند.هدایت"سایه ی مغول" را نوشت

 وعلوی"دیو" را درباره ی هجوم اعراب به ایران و"شین پرتو" داستان

 حمله ی اسکندر به ایران را نوشتند. در اغلب آثار هدایت به طرز

 تفکری برمی خوریم که به گونه ای ستایش وار از نظر تاریخی چشم به

 گذشته دارد که گویا در تاریخ آغازین ایران،همه  ی پدیده ها ستایش

 انگیز،نیکو وزیبا بوده اند وبعدها به زشتی،پلیدی و خشونت گرویده

 اند."پروین دخت ساسان" در راستای چنین تفکری است،که در آن هدایت

 خط بطلانی به جهان و ایران آن زمان کشیده است.بعدها با مرگ هدایت

 کم کم این گروه از هم می پاشد،چنانچه مسعود فرزاد در رثای هدایت

 ونیز به زندان افتادن علوی می گوید:

هدایت مرد وفرزاد مردار شد

مینوی به لندن رفت وپولدار شد

علوی به علی چپ زد وگرفتار شد...

 

و من نیز به مناسبت سالروز تولد هدایت:

اسطوره ی "بوف کور"

تداعی می شود

در حصار غم های خاموش شهر

باران

غوغا

روی "جاده ی نمناک"

و خاک پس می دهد آن "سه قطره خون" را

زیر آرواره های شهر

"زنده به گور" می شود"بوف کور"

آفرینش از سر می گیرد

هدایت می شود با قمه های "داش آکل"

وهمه چیز در عین ناصادقی،صادق است.

 

|+| نوشته شده توسط mehregiah در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387  |
 اندیشه ی هولناک روزها
 

 

 

از خاک برمی خیزم

و از اندیشه ی هولناک روزها پنجه در خاک می زنم

از حیات ناچیز ریشه های خشک می نوشم

ریشه های نیمه جانم را

در همین خاک

نشا کرده بودم روزی

و امید روییدن را

بر فراز صخره هایش پاشیده ام.

صخره هایی که خشکند

وباران سال ها را ندیده اند

***

در بوی علف های کوهی

اسبی نژاده که سرگردان است

و زخم هایش نه بر بلندای کوه سنگین است

نه بر شاخه های باران خورده

که تنهایند

و آفتاب سال ها را ندیده اند...

|+| نوشته شده توسط mehregiah در سه شنبه یکم بهمن 1387  |
 

پس از سه سال...

شعر جديد!!

آه!

لطفا چاقويي به من بدهيد

و يک پتوي مندرس سربازي

تا دلم را در آن بپيچم

و براي بغداد بفرستم،

تفنگم سال هاست

که به ديوار مانده است...

|+| نوشته شده توسط mehregiah در شنبه چهاردهم دی 1387  |
 
 
بالا